|
|
|
|
|
آدمی که منم که واقعا وامیمونم از اینهمه رنجی که میبرم وچجوری اونهمه با یک موزیک دچار وجد میشم که ساعت دو شب تو اتوبان جیغ کشان رانندگی میکنم وکلا دنیا یییییییهو به چپم میشود.رنج با وجد زندگی هر روزمه.تلخی بی پایان پایان وانرژی بی انتهای من.حق دارن ملت به خدا. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 3:56 توسط دخترفروردین
|
|
||
|
|
|
|
|
دارم یک بیزینس جدید راه میندازم البته میندازیم سرمایه اش مال من نیست ولی مسئولیت امور بامنه .سرم خیلی شلوغه .به رفتن از ایران هم خیلی جدی فکر میکنم وکم کم از فکر داره به عمل تبدیل میشه .انتظار تنهایی رو میکشم خانواده ام هنوز در کنارم هستن واین یکم برام سخته دلم اون خلوت ها ورانندگی های نصف شبو میخواد که الان مجالش نیست. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 10:22 توسط دخترفروردین
|
|
||
|
|
|
|
|
زمانی که دارم سفیده نپخته ولزج نیمرو مو میخورم صورت درهم کشیده تورو بخاطر میارم که حتی تحمل دیدن این صحنه رو نداشتی وحالت بد میشد.با خاطره زجرتو میخورم نیمروموواینجوری یه کمی خنک میشم.تازگیها ناراحتم کردی ولی جور دیگه ای بلد نیستم راحت شم.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 17:33 توسط دخترفروردین
|
|
||
|
|
|
|
|
دارم ادبیات عاشقانه نوشتن رو تمرین میکنم.چقدر دایره لغات محدوده . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 10:14 توسط دخترفروردین
|
|
||
|
|
|
|
|
به همین سادگی رو در بهترین زمان ممکن دیدم.میرکریمی دمت جیز. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 10:25 توسط دخترفروردین
|
|
||
|
|
|
|
|
خیلی از صبوری مامان و بابام در قبال بدخلقی هام شرمنده ام.من خیلی عجول وکم طاقتم امیدوارم یه روزی مثل پدر ومادرم بشم.با هیچی هم نمیشه این همه صبر رو جبران کرد پس سعی میکنم دیگه تکرار نکنم.یادم میمونه. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 20:10 توسط دخترفروردین
|
|
||
|
|
|
|
|
سرشارم از زندگی. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 10:39 توسط دخترفروردین
|
|
||
|
|
|
|
|
بازم به رفتن فکر میکنم خیلی جدی.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 16:24 توسط دخترفروردین
|
|
||
|
|
|
|
|
با قطعیت میتونم بگم که در حال حاضرداشتن شعور ازنایاب ترین خصایص انسانی دربین اطرافیان بنده است.اینروزها چراغ بدست میجویمش .
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 11:26 توسط دخترفروردین
|
|
||
|
|
|
|
|
اولین باره که به رنجوندن کسی فکر میکنم وبه شدت دردناکم از این فکر .باید بزارم بگذره .میدونم که نمیکنم ولی فکرشم خیلی برام سنگینه.به کجا رسیدم خدا! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 17:40 توسط دخترفروردین
|
|
||